صبحانه رو تو مهمانسرا مفصل می خوردیم و می رفتیم کانکس اونجام یه دست صبحانه دیگه و ساعت ده یه کیک یا کوچه به این عظمت با نسکافه و ساعت دوازده ناهار و ساعت 4 مجدد چند تا کیک یا کلوچه با چای و نسکافه و میوه شامل موز و پرتقال و شب دیگه هر شب یه وعضی و بساطی به شرح زیر:

دوشنبه که رسیدیم یه رستوران همون دور و بر بود که رفتیم به اسم غذای مادربزرگ. دلمه برگ مو و آش رشته. خوشمزه بود.

شب دوم یه جیگرکی درب داغون تو امام که خودشون میگن مرکز :دی

شب سوم رفتیم یه فست فود تو استادان که همین عکس فقط ازش موجوده!


اینم یه رستورانه تو بند که شب آخر رفتیم. بچا خودشونو استتار کردن با قیر فکر می کنم :دی
دیروز رفتم پیش دکتر و امان از یه ذره تشویق که رفتم کارگاه و تازه گفتن رفتی اونجا زمان رو از دست دادیم! هی خدا! سوغاتی هم که بهش دادم یه تشکر و سریع گفتن پایان نامه چی شد! ای خدا! قرار شده امروز هر چی نوشتم ببرم واسش و من هنووووووز منتظرم که خودش نوشته شه. فکر می کنم دوتامون نمی دونیم که من قبل عید فارغ میشم یا نه ینی هی اون از من می پرسه می خوای پیش از عید دفاع کنی؟ و من می پرسم دکتر میشه که پیش از عید دفاع کنم؟ بعد اون یه برنامه می ریزه که تا فلان تاریخ تموم شه بعد میگه میشه قبل عید نوشتنش رو تموم کنی و بعدا دفاع کنی و من میگم نمی خوام هول هولکی بشه ولی میشه پیش از عید دفاع کنم؟ بعد دوتامون چیز پیچ میشیم!
بیاع اسفندم اومد و من هنوز اینجام و سال 91 هم داره آخر میشه و من میرم که بشم 29 ساله! وای فک کن چه افتضاحی واقعا!
هوا خیلی شبیه عید شده٬ با اینکه من خوشحال نیستم با اینکه نگرانم با اینکه کلافه و سردرگمم بازم هوا شبیه روزای عیده! همون جور درخشان و تمیز و انگار که همین صبح سال تحویل شده و همه چی روبراهه و بعد مشقت های خونه تکونی الان رسیدی به روزای خوب و پرهیجان و شیرین عید دیدینی و اینا... ولی این روزا هوا بیخود درخشان و تمیزه. کاش هوا برفی و بارونی بود تا با هوای این روزای من ست باشه٬ دپرس و بی ریخت باشه! می دونی شایدم بالانس آدرنالین خونم به هم ریخته بعد از اینهمه استرس و هیجان خوابگاه با اینکه مشکل اسکانمون کماکان به قوت خودش باقیست دیگه نسبت بهش تحمل پیدا کردم و باید سطح بالاتری از استرس بهم وارد بشه تا آدرنالین دوباره بالانس بشه! اصلا چرا این ابله باید بیاد بشینه اینجا و منو یاد روزایی بندازه که حال به هم زنه چرا؟ خوب همه ی این احوالمو می تندازم تقصیر اون! ولی خوشگلم تعارف نداریم که مشقاتو ننوشتی داری بهونه میاری آره! خوب واسه ارومیه قطار گیر نیومد دیگه مث اینکه با اتوبوس قراره بریم من فکر می کردم سی ساعته ولی اپراتور ترمینال گفت ۲۲ ساعته خوبه.
امروز دیگه ریزالت ها رو تحویل دکتر دادم و بماند اون n میلیون ایرادی که خواهند گرفت و بعدا باس درستشون کنم. دیگه اومدم نشستم واسه بحث و دکتر فرمودن تا شنبه یه چیزایی رو بنویسم و ببرم! من! گفتش تا هفته ی دیگه بحث رو بنویس! من! گفتم هفته دیگه دارم میرم ارومیه دیگه یادم نمیاد چی گفتن! اومدیم با مریم و آزی تو اتاق ارشدا منتها نشد که بشینیم و رفتیم تریا و یه نیم ساعتی اونجا و مریم رفت خونه. من و آزی اومدیم تو اتاق ارشدا یه یک و نیم ساعتی رو صندلی های اتاق کار علمی انجام دادیم البته در خواب! خعلی چسبید اصلن ینی خواب تو محیط پژوهشی یه سعادتیه که نصیب هر کسی نمیشه و بعدش نشستیم واسه بحث، آزی بحث یه مقاله و من بحث پایان نامه ولی خوب اوضاع بنده اینه که هزار تا کار کردم و دریغ از بحث. البته باس بگم که دو خط نوشتم و این ینی خییییییلی! می دونی!