گُل کاشی

از مهرت لبخندی کن، بنشان بر لب ما، باشد که سرودی خیزد درخورد نیوشیدن تو...

گُل کاشی

از مهرت لبخندی کن، بنشان بر لب ما، باشد که سرودی خیزد درخورد نیوشیدن تو...

اشتهای من در ارومیه!

صبحانه رو تو مهمانسرا مفصل می خوردیم و می رفتیم کانکس اونجام یه دست صبحانه دیگه و ساعت ده یه کیک یا کوچه به این عظمت با نسکافه و ساعت دوازده ناهار و ساعت 4 مجدد چند تا کیک یا کلوچه با چای و نسکافه و میوه شامل موز و پرتقال و شب دیگه هر شب یه وعضی و بساطی به شرح زیر:


دوشنبه که رسیدیم یه رستوران همون دور و بر بود که رفتیم به اسم غذای مادربزرگ. دلمه برگ مو و آش رشته. خوشمزه بود.



شب دوم یه جیگرکی درب داغون تو امام که خودشون میگن مرکز :دی



شب سوم رفتیم یه فست فود تو استادان که همین عکس فقط ازش موجوده!




ناهار روز جمعه

اینم یه رستورانه تو بند که شب آخر رفتیم. بچا خودشونو استتار کردن با قیر فکر می کنم :دی


بشکن بشکنه!

آقا امروز این دختر باز به ما  زنگ زد و گفت می خواد بره حرم و باهاش برم و نمیشد دیگه بگم نه و کار دارم و رفتم باهاش. تو حرم اصلن حس و حال نداشتم و چشام آلبالو گیلاس میچید. تا این بچه بره خودشو به زور برسونه به ضریح و من منتظر همینطور جلو ضریح وایساده بودم چند تا خانم رشتی از این کاروانیای خوشحال اومدن پشت سرم وایسادن و بلند بلند یکیشون آواز سر داد به یه دعا خوندن. نمی دونستم چه دعاییه ولی صدای خانومه خیلی دلنشین و آرامبخش بود و یه جورایی دوست داشتم که بخونه. وقتی تموم شد از رو کتابشون دیدم بع! اینکه دعای وداع با امام رضاست و منم اصلا با وداع و این حرفا میونه خوبی ندارم. بعدش خانومه گفت خوب بچا! زیارت عاشورا رو بریم؟ اونام گفتن آره و خانومه رفت که زیارت عاشورا رو بره و منم که خیلی وخ بود دوست داشتم عواطف و احساسات سرکوب شده ی بدبختمو بیرون بریزم، بدم نیومد و تازه خوشم هم اومد. بعدش بچه اومد و برگشتیم آزادشهر و منم دیدم سرویس نیست که بیام خوابگاه و هوس کردم پیاده بیام، نه که دلم یه ذره گرفته بود گفتم از باهنر که وارد کوی بشم آهنگ میذارم و خدا رو چه دیدی شاید یه گریه هم کردیم. نمی دونم اون موقع که من داشتم این فکرا رو می کردم این فرشته خانم چطوری این حاجت منو به گوش خدا رسوند که نگهبان دم در کوی بهم گیر داد که کارت شناسایی و من نداشتم و اونم خوب حالمو کرد تو قوطی و من وقتی دیگه دیدم حریف این گاو نمیشم سرمو مث بز انداختم پایین و اومدم تو و تا خود خوابگاه که یه 1500 متری میشد عر زدم! خوب دلم وا شد خلاصه! حالا می خوام فردا گزارششو بنویسم واسه مسئولش حداقل دلم خنک میشه که! مرتیکه خر فکر کرده حالا نگهبانه می تونه تا ته توی زندگی منو در بیاره خاک بر سر. هی آقای صولتی دل شکستی منم دعات کردم برو حالشو ببر. می دونی آدم وقتی حساس میشه منتظر تلنگره که بشکنه. این اتفاق یه دفه تابستون تو اوج بدبختیام با نگهبان دانشکده هم افتاد تازه اون بدبخ فقط محلم نداد و منم اون شب ساعت 11 وقتی رسیدم خوابگاه یه زار اساسی زدم بعد رفتم تو خوابگاه. الانم با اینکه روحیه م اساسی خوبه و واقعا صبرم زیاده ولی خوب مث اینکه بازم مستعد شکستنم. از تابستون به اینور که بارها همینطوری خیلی راحت از حرفای ملت له و لورده شدم خیلی خیلی به شدت مواظب حرف زدنم هستم که نکنه به طرف بربخوره و دلش بشکنه و یه آه بکشه و نابودم کنه چون قلبا مطمئنم هر کار بکنی می کنن! آره!

معصومیت از دست رفته!

دیروز نوه عموی بابام _که فقط یه ده سالی ازم کوچیکتره! _ اومده بود مشهد و رفته بود خونه ی دوستش بود که قرار گذاشتیم همدیگه رو بعد دو و نیم سال دیدیم. اول که دیدمش یه ذره جا خوردم نمی دونستم از این یه لحظه برخورد اول چه انتظاری داشتم که برآورده نشده بود ولی خوب مهم نبود و رفتیم یه جایی آبمیوه خوردیم و حرف زدیم و بعدش من بهش پیشنهاد کردم بیاد دانشکده و آزمایشگاه و خانه حیوانات رو ببینه و بیاد خوابگاه که همش از دم قبول افتاد و دیشب اینجا بود. نامزد کرده بود و من نمی دونستم و جالب بود نامزدش یه نفر بودش که چند سال پیش یه چند صباحی بین آشناها شایعه شده بود که من باهاش نامزد کردم بدون اینکه طرف اصلا اومده باشه خواستگاریم و من نفهمیدم کی این شایعه رو ساخت و کی فراموش شد. امروز ظهر این نوه عمو رفت خونه ی دوستش و منم رفتم دانشکده و دکتر رو دیدم و قرار شد دوشنبه واسش بحث رو ببرم! ایشششالله! جل الخالق! هان اینو هم بگم که اون چیزی که من تو برخورد اول با نوه عمو گم کرده بودم، معصومیتش بود که دیگه اثری از آثارش تو چهره ش و برخوردش نبود. اون روزا خیلی عشوه های دخترونه ی نازی داشت که الان ازش خبری نبود. کلا یه مرد شده بود واسه خودش! تا قبل از این هر وقت زنگ می زد یا یادش می افتادم در قبالش احساس مسئولیت می کردم و نمی تونستم ساده ازش بگذرم ولی الان نه! واقعا دیگه خودش و سرنوشتش واسم مهم نیستن و این کاملا یک حس ناخودآگاهه که بهش پیدا کردم و ... کاریش هم نمیشه کرد!

پایان تلخ

امروز عمیقا به معنای عبارت "پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه" پی بردم وقتی ته مسیج نوشتم خداحافظ! یه همچین آدمیم من اصلا یه وعضی! این اواخر سر این دوستی اذیت می شدم و دیگه واقعا تلخ شده بود، احتمالا سر بقیه ی تلخی ها هم همین بلا رو بیارم و خلاص مرض دارم مگه خودم رو اذیت کنم سر چیزی که هیچی توش نیست! آرامشم رو مگه از سر راه آوردم! والله!

اسفند دونه دونه!

دیروز رفتم پیش دکتر و امان از یه ذره تشویق که رفتم کارگاه و تازه گفتن رفتی اونجا زمان رو از دست دادیم! هی خدا! سوغاتی هم که بهش دادم یه تشکر و سریع گفتن پایان نامه چی شد! ای خدا! قرار شده امروز هر چی نوشتم ببرم واسش و من هنووووووز منتظرم که خودش نوشته شه. فکر می کنم دوتامون نمی دونیم که من قبل عید فارغ میشم یا نه ینی هی اون از من می پرسه می خوای پیش از عید دفاع کنی؟ و من می پرسم دکتر میشه که پیش از عید دفاع کنم؟ بعد اون یه برنامه می ریزه که تا فلان تاریخ تموم شه بعد میگه میشه قبل عید نوشتنش رو تموم کنی و بعدا دفاع کنی و من میگم نمی خوام هول هولکی بشه ولی میشه پیش از عید دفاع کنم؟ بعد دوتامون چیز پیچ میشیم!

بیاع اسفندم اومد و من هنوز اینجام و سال 91 هم داره آخر میشه و من میرم که بشم 29 ساله! وای فک کن چه افتضاحی واقعا!

معجزه؟!

آقا نمیشه یه معجزه بشه و من قبل عید دفاع کنم و برم پی کارم؟میشه ینی؟ بابا این چه وعضشه فک کن من کی کار عملیم تموم شده و تو نوشتن اینقدررررررر گیرم! والله! خدایا قبل از عید تموم شه بره پی کارش هان؟نظرت چیه؟ البته نمره م هم بیست شه و پشت بندش تکلیف این رشته پی اچ دی هم معلوم شه و من سه سوت قبول شم و یه کار تپل هم گیرم بیاد و تا بعدش با خیال راحت سرمو بذارم بمیرم حالا اگه یه کشف درست درمون و چند تا ثبت اختراع هم داشته باشم بد نیست خوب بالاخره از این زندگی باس یه نصیبی ببرم یا نه؟ خلاصه خدایا به فکر منم باش گناه دارم به خدا!

کارگاه ثبت تک نورون

دیروز از ارومیه برگشتیم واقعا محشر و معرکه بود و من عاشق این شهر شدم، عاشق ارومیه و آدماش ینی آدم اینقدر مهمون نواز و باشعور و مودب میشه؟ از ایمیل های دکتر قادری، ما فهمیده بودیم که با چه آدمای باشعوری طرفیم اینقدر  که خارجی  بودن و ما به عمرمون اینقدر عزت و احترام از یه مقام مسئول ندیده بودیم جز تو فیلمای خارجی! هفته پیش دوشنبه رسیدیم اونجا و از ترمینال آقای عبدی اومد دنبالمون و بردمون مهمون سرا و دیگه از همون جا با هم دوست شدیم بعدش با ساناز و مرضی آشنا شدیم. دکتر و خانمش خیلی باحال بودن. کارگاه واقعا بار علمی زیادی داشت و بی نظیر بود. محل برگزاری کارگاه کانکس تحقیقاتی دکتر قادری بود و من تو خوابم نمی دیدم که یک نفر تو ایران اینقدر واسه علم ارزش قائل باشه که تمام زندگیش رو هزینه کنه بدون هیچ منتی و تازه دانسته هاشو اینقدر زیبا به دیگران انتقال بده. سه تا کانکس بود. کانکس اصلی که بزرگتر بود شش تا اتاق داشت یکیش خانه حیوانات یکیش اتاق ثبت از نورون که توش الکتروماجول و مانیتورها و کیج فارادی بود. اتاق جراحی با استرئوتاکس و کارای حیوانی و یک اتاق شورا، یه انباری و یه اتاق استراحت ونمازخونه! تو همین کانکس یه آشپزخونه جمع و جور و یه سرویس بهداشتی هم بود اصلن خیلی شاخ بود! یه کانکس دیگه که واسه برگزاری سمینار بود و یه کانکس کوچکتر که وسایل کار از دستگاه جوش و درل گرفته تا فرغون و این چیزا. تمااام تجهیزات یا ساخت دکتر قادری بود یا دکتر نوربخش و یا دست دوم خریداری شده بود ینی یه آزمایشگاه پیشرفته با بهترین امکانات فقط با همت و سواد خود شون. اصلا یه وعضی یه حالی! هماهنگی عاااالی و بی نظیر، یک قرون پول هم بابت هزینه اسکان و نقلیه ازمون نگرفتن. هر روز میومدن دنبالمون واسه کارگاه و برگشت هم می بردن جاهای دیدنی، روز آخر کارگاه که جمعه بود مادر خانم دکتر دلمه کلم و سالاد اولویه درست کردن آوردن کارگاه خیلی معرکه بودن، بسیار بسیار مهمان نواز و مهربون. مردمش واقعا دیدشون باز بود و شاد بودن. بر خلاف تصورم ارومیه واقعا شهر قشنگی هستش و جاهای دیدنی باحالی داره. دریاچه ارومیه طفلک رو هم دیدم خیلی ناز و مظلوم بود، از خیام و استادان خوشم اومد. وای بند معرکه بود، شب آخر رفتیم اونجا اینقدر خوش گذشت که حالا حالاها خاطره ش یادم نمیره. پریروز دیگه سوار همون اتوبوسی شدیم که باهاش اومدیم و دیروز بعد 22 ساعت رسیدیم مشهد. من و آزاده دپرس بودیم آخه این شهر فقط در و دیواراش خوشگلن و دیگر هیچ! و اینک من موندم و پایان نامه ی نانوشته. دکتر خیلی موافق رفتنم نبود و می گفت فایده نداره ولی فایده داشت خوبشم داشت چون بر خلاف کارگاه های دیگه که فقط آشنا میشی باهاش که چی هست این یکیو اگه من بخوام الان خودم واسش دست به کار بشم بیشتر فوت و فن کار دستمه. دکتر بهم گفته بود میری اونجا اسلایداتو بساز و همچنین آبسترکت پایان نامه رو هم بنویس! کی؟من؟ واااا! الان می خوام دو کلوم بحث بنویسم خدا به خیر کنه کاش تا ظهر یه چند خط بنویسم و برم پیشش!

آخرین سفر ارشد

امروز میریم ارومیه، با آزاده و اتوبوس

تا یک هفته بعد...

تولرانس!

هوا خیلی شبیه عید شده٬ با اینکه من خوشحال نیستم با اینکه نگرانم با اینکه کلافه و سردرگمم بازم هوا شبیه روزای عیده! همون جور درخشان و تمیز و انگار که همین صبح سال تحویل شده و همه چی روبراهه و بعد مشقت های خونه تکونی الان رسیدی به روزای خوب و پرهیجان و شیرین عید دیدینی و اینا... ولی این روزا هوا بیخود درخشان و تمیزه. کاش هوا برفی و بارونی بود تا با هوای این روزای من ست باشه٬ دپرس و بی ریخت باشه! می دونی شایدم بالانس آدرنالین خونم به هم ریخته بعد از اینهمه استرس و هیجان خوابگاه با اینکه مشکل اسکانمون کماکان به قوت خودش باقیست دیگه نسبت بهش تحمل پیدا کردم و باید سطح بالاتری از استرس بهم وارد بشه تا آدرنالین دوباره بالانس بشه! اصلا چرا این ابله باید بیاد بشینه اینجا و منو یاد روزایی بندازه که حال به هم زنه چرا؟ خوب همه ی این احوالمو می تندازم تقصیر اون! ولی خوشگلم تعارف نداریم که مشقاتو ننوشتی داری بهونه میاری آره! خوب واسه ارومیه قطار گیر نیومد دیگه مث اینکه با اتوبوس قراره بریم من فکر می کردم سی ساعته ولی اپراتور ترمینال گفت ۲۲ ساعته خوبه.

باااااازم بحث!

امروز دیگه ریزالت ها رو تحویل دکتر دادم و بماند اون n میلیون ایرادی که خواهند گرفت و بعدا باس درستشون کنم. دیگه اومدم نشستم واسه بحث و دکتر فرمودن تا شنبه یه چیزایی رو بنویسم و ببرم! من! گفتش تا هفته ی دیگه بحث رو بنویس! من! گفتم هفته دیگه دارم میرم ارومیه دیگه یادم نمیاد چی گفتن! اومدیم با مریم و آزی تو اتاق ارشدا منتها نشد که بشینیم و رفتیم تریا و یه نیم ساعتی اونجا و مریم رفت خونه. من و آزی اومدیم تو اتاق ارشدا یه یک و نیم ساعتی رو صندلی های اتاق کار علمی انجام دادیم البته در خواب! خعلی چسبید اصلن ینی خواب تو محیط پژوهشی یه سعادتیه که نصیب هر کسی نمیشه و بعدش نشستیم واسه بحث، آزی بحث یه مقاله و من بحث پایان نامه ولی خوب اوضاع بنده اینه که هزار تا کار کردم و دریغ از بحث. البته باس بگم که دو خط نوشتم و این ینی خییییییلی! می دونی!